باغ شادونه

هر گلی از گل های باغ شادونه که بدستم برسه

توجه! توجه!

من خاله شادونه واقعی نیستم!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 13:28  توسط خاله شادونه  | 

شکست

شکست را چگونه تعریف می کنند؟
گفتند: شکست یعنی تو یک انسان در هم شکسته ای! گفت: نه ! شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام.
گفتند شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای. گفت نه! شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام.
گفتند : شکست یعنی تو یک آدم احمق بودی. گفت نه! شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت نداشته ام.
گفتند : شکست یعنی تو دیگر به آن نمی رسی. گفت نه! شکست یعنی می باید از راهی دیگر به سوی هدفم حرکت کنم.
گفتند : شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی گفت نه! شکست یعنی من هنوز کامل نیستم.
گفتند: شکست یعنی تو زندگیت را تلف کردی. گفت نه! شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم.
گفتند: شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی! گفت نه! شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 7:53  توسط خاله شادونه  | 

روز قسمت

روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت میکرد. خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چیزی خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز.یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را. در این میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی ونه آسمان ونه دریا .....تنها کمی از خودت.تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است.حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست.زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 7:51  توسط خاله شادونه  | 

 مواظب باش !

 

مواظب افکارت باش که یقینا گفتارت خواهد شد.

مواظب گفتارت باش که رفتارت می شود .

 مواظب رفتارت باش که شخصیتت می شود و

 مواظب شخصیتت باش که سونوشتت  می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 3:30  توسط خاله شادونه  | 

 

 

حقیقت و دروغ !

روزی دروغ به حقیقت گفت: میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم؟

حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد.

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند.

وقتی به ساحل رسیدند، حقیقت لباس هایش را در آورد.

دروغ حیله گر لباس های او را

پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است ،  اما دروغ در لباس

حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 3:28  توسط خاله شادونه  | 

گل های باغ شادنه سلام

می دونم . خودم می دونم که خیلی دیر اومدم .

خاله شادونه خوبی براتون نبودم . خوب بود که من هم یه عیدی بهتون می دادم.

یا لااقل تو باغ شادونه یه تبریک سال نویی ، چیزی براتون می نوشتم.

دیگرون تکلیف نوروزی داشتن اما من ...

اصلا می خواین یه کاری کنیم . رای گیری می کنیم .

بودن یا نبودن .

شما با نظراتون می تونید اعلام کنید خاله شادونه خاله شادونه باقی بمونه

 یا اینکه ...

اما خوب فکر نکنین من همچین بیکار بودم و واستون چیزی ننوشتم .

اگه بخوام شرح حال عید نوروز امسال رو براتون بگم که هم سر شمار و درد

 اوردم هم خودم رو . پس بی خیالش میشم.

اما حالا که دیگه از اون ماجراها خبری نیست می تونم با هاتون همراه باشم .

اما یه وقت فکر نکنین خاله شادونه به یادتون نبوده ها .

خاله شادونه حتی موقع سال تحویل هم به فکر همه دوستای گلش بوده و

براشون دعا کرده . مخصوصا پشت کنکوری ها.

خوب این هم یه جور عیدیه دیگه. اما شما چی؟

شما به یاد خاله شادونتون بودین؟

براش دعا کردین؟ عیبی نداره . نمی خواد خجالت بکشی. مهم نیست.

تو پرانتز : میگم ها تا این سازمان  سنجش ما رو سکته نده ول کن نیست.

اردیبهشت خیلی زود بود که جواب ها رو انداختن واسه خرداد.

ما که نمیگیم خودشون میگن واسه بالا بردن دقت در تصحیح اوراق.

این یعنی چی؟

بابا ما اعتراض داریم . چرا با زندگی مردم بازی می کنید ؟

من که می دونم همون پارسال قبول می شدم . اما این ... ها تقلب کردن.

اصلا من به عنوان یه پشت کنکوری مجد (عمرا) نسبت به کارنامه ها و ن

تایج سال گذشته اعتراض دارم .

نمی دونم شاید هم بعضی ها که پارسال قبول شدن حقشون این

 نبوده . فقط شانس آوردن .

پرانتز بسته

خوب خیلی دلم می خواست یه عیدی خوب بهتون بدم . اما نشد .

ان شاء الله سال دیگه . اما برای همه گل های باغ شادونه ارزوی موفقیت

 و بهروزی و تندرستی می کنم .

و امیدوارم که از خدا یه عیدی خوب گرفته باشین . اگه هم نگرفتین

 حتما تقصیر خودتون بوده . اما ان شاء الله به زودی زود عیدی تو هم دستت

 می رسه.

                                        به امید دیدار همتون به زودی زود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 2:53  توسط خاله شادونه  | 

  زندگی دفتری از خاطره هاست

  یک نفر در شب کم ، یک نفر در دل خاک

  یک نفر همدم خوشبختی هاست

 یک نفر همسفر سختی هاست

 چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد

 ما همه همسفریم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 15:25  توسط خاله شادونه  | 

دوستی با مردم نادان چو زرین کاسه ای است!

بشکنند یا نشکند باید به دور انداختش.

دوستی با مردم دانا سفالین کوزه ای است!

 بشکنند یا نشکند باید نگاهش داشتش.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 1:32  توسط خاله شادونه  | 

سلام

من برگشتم

خیلی خوشحالم که برگشتم

عجب روزایی بود. نمی دونم چرا تموم نمیشد. نه اینکه فکر کنین دایما در

 حال درس خوندن بودم نه اصلا این طوری نبود . ولی خداییش این کنکور بد

 جوری دست و بالمون رو بسته بود. اما الان احساس خوبی دارم نه از این

 بابت که فکر کنین امتحانم رو خوب دادم ها نه اما خوبیش این که دیگه

هر چی بود تموم شد رفت حالا هر کاری که دلم بخواد می تونم انجام بدم .

اما یه بدی هم داره دیگه نمیشه به بهونه درس خوندن از زیر کارهای

خونه در رفت و کمک مامان نکرد... لازم به ذکره که تو این چند ماه من به

 هیچ سیاه سفید و رنگی ای دست نزدم .

راستش من تو این مدت برای همه پشت کنکوری های امسال دعا کردم

که امتحانشون رو خوب بدن و یه جای خوب قبول شن حتی اونایی که

 احتمالا حوزه امتحانیشون تو بهشت بود .

 امیدوارم که همین طور شه و به زودی خبر موفقیت همتون رو بشنویم.

                                                         ان شاء الله

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 0:49  توسط خاله شادونه  | 

امتحان نگو بلا بگو...

آره قصه این دفعه ما از امتحان پایان ترمه ، ترم پنجم.

عجب امتحانی بود . حالا بی خیال اینکه استادش کی بودو و درسش چی بود .

اما فقط می دونم برا این درس بر خلاف پیشنیازهای قبلش خیلی زحمت کشیده بودم که همش به خاطر یه دلسوزی بی خودی به باد رفت .

خوب عزیزان قصه از اون جایی آب می خوره که  من در مورد امتحان نیم ترم این درس یه قسمت از جزوه استاد محترم رو که با بقیه جزوه ام که واسه میان ترم نبود و  قاطی شده بود نخونده بودم . از بد شانسی من درست یه قضیه با پدر مادر هم از این قسمت از دستم در رفت و استاد محترم هم انگار شستش خبر دار شده باشه addهمین قضیه رو به عنوان سوال داد.

من هم هی با هاش سر جلسه امتحان کلنجار رفتم اما نشد که نشد حل بشه. قیافه سوال نصفش برام آشنا بود اما حکمش compelet غریبه بود .

بعد امتحان از بچه ها پرسیدم که این سواله چی بود گفتن قضیه کتاب بود . من بد جوری جا خوردم یه کم هم به خودم شک کردم از اون چیزایی که خونده بودم . آخه آدم اگه یه بار هم یه قیضه رو خونده باشه یا حداقل چشمش به جمال بی مثالش روشنشده باشه می دونه که جزو درسش بوده یا نه اما من ...

خوب همین شد که رفتم پیش استاد و از چند و چون بارم نمرات پرسیدم . اون هم گفت این سوال ناقابل 3 نمره داره  من بد جوری خورد تو ذوقم . 

اما هنوز متوجه این قضیه نشده بودم که من جزوه هام یه چند صفحش جا به جا شده . تا اینکه داشتم درس های بعد میان ترمو شروع کنم بخونم . راستیتش چون نمره میان ترمم این جوری مزخرف شد تصمیم گرفتم واسه پایان ترم از خجالت این درس در بیام . این بود که از همون بعد میان ترم هر دفعه که درسش رو می گرفتیم زودی می خوندم تا پایان ترم مشکل نداشته باشم .

خوب بلاخره امتحان های پایان ترم هم فرا رسید و من کاملا مطمئن به خودم رفتم سر جلسه امتحان . همون ولش یه نگاه کوچولو به کل سوال ها انداختم و خیالم یه کم راحت شد اخه همشو بلد بودم .

شروع کردم به نوشتن . اما جوابها طبق معمول طولانی و بلند بالا  بود . و اما اون اتفاق مهم که موضوع اصلی ماست . جونم براتون بگه که فردی که جلوی صندلی من نشسته بود اتفاقا یکی از برو بچه های ترم نمی دونم چندی بود که به قول خودش ترم آخرش بود ، مثل اینکه چیزی از سوالا سر در نیاورده بود و برا اینکه درسش پاس بشه شروع کرده بود به التماس کردن .  من اولش زیر بار نرفتم اما اینقدر که این پا  اون پا کرد و هی گفت بابا من ترم اخرم فقط می خوام پاس شه برم …

خلاصه من تصمیم گرفتم حد اقل برا اینکه از سر خودم بازش کنم و بتونم لااقل به سوالای خودم جواب بدم پاسخ یکی از سوال ها رو که پشت برگه سوال نوشته بودم و اتفاقا هم این سوال دو قسمتی بود و نمره خوبی هم  داشت بهش بدم . این جوری بود که باهم منتظر شدیم تا در یه موقعیت مناسب برگه سوال ها با هم عوض کنیم . همین طور هم شد . اما به محض اینکه برگه هامون رو عوض کردیم این آقا شروع کردن به نوشتن و چون با حساب نمره میان ترم و چیزایی که جواب داده بود مطمئن شدن که قبول میشن زود پاشدن . در همین لحظه بلند شدنش بود که من متوجه شدم رنگ خودکارامون با هم دیگه فرق میکنه . من با آبی پشت برگه نوشته بودم و اون خودکارش مشکی بود .

انگار خودش هم موقع دادن برگه متوجه شد . بدون اینکه برگه سوال رو به همراه کتابچه پاسخنامه تحویل بده پا گذاشت به فرار کردن . درست چند لحظه کوتاه بعد رفتنش هنوز از سالن خارج نشده بود که یکی از مراقب های گیر پایه که متوجه پس ندادن برگه سوال شد رفت دنبال این آقا و برش گردوندش. برگه رو ازش گرفت و وقتی می خواست بذاره لای پاسخنامه دید که بله رنگو خودکارها …

 

اول ازش پرسید خودکارت چه رنگیه ؟ خودکارت رو ببینم . اون آقا هم که کار خودش رو تموم شده دید با قیافه ای نادم فقط می گفت ببخشید دیگه تکرار نمی شه من ترم آخرم رحم کنید.

حالا حسابش رو بکنین من تواین لحظات دل دلم نبود . آخه خودتون می دونین که چه بلایی سر متقلبین میاد دیگه اولش که کارشون به کمیته انظباتی میکشه بعدش هم یه نمره 0.25 خوشگل تو کانامشون خود نمایی می کنه .

من اول دعا می کردم که تو جیبش خودکار آبی هم پیدا بشه اما نشد که نشد .

بعد لو رفتن جریان مراقبه شروع کرد به جستجوی فرد تقلب رساننده.

من هم که بد جوری به خاطر این دلسوزیم کفری شده بودم نمی دونستم چی کار کنم . تا اینکه بلاخره اون آقا آمد بالا سرم اول برگه سوال رو از زیر دستم برداشت و دید که پشتش با خودکار مشکی نوشته شده ازم پرسید کار تو بود ، من هنوز چیزی نگفته بودم که اون آقا همونی که بهش رسونده بودم اومد و گفت ببخشید تقصیر من بود . من مجبورش کردم .

اما چه فایده برگمو ازم گرفتن . نذاشتن دیگه چیزی بنویسم .و این جوری بود که  بد جوری این امتحان کوفتم شد.

من هنوز مات و مبهوت اونجا وایستاده بودم و اون اقا هم هی از مراقب ها خواهش می کردن که حداقل با برگه من کار ی نداشته باشن . اما اونا اون موقع از جواب سر بالا می دادن یا می گفتن که برو بعدا معلوم میشه  .

اما میون اون مراقب ها یکی دوتا با مرام هم بودن که بهمون می گفتن برین درست می شه . مراقب ها منو می شناختن می دونستن اهل این کارا نیستم . و واسه اولین بارمه که …

بعد اینکه از جلسه امدیم بیرون بیچاره این طفلک هی عذز خواهی می کرد و می گفت من حتما سعی می کنم اتفاق نیوفته . من هم که اصلا حوصله حر فهاش رو نداشتم زودی برگشتم خوابگاه .

نمی دونستم با اون همه زحمتی که کشیده بودم تا بزنم تو گوش درسی که منو واسه میان ترم سر کار گذاشته بود حالا با این اتفاق بخندم یا گریه کنم . اما طبق معمول مثل همه مواقعی که اتفاق غیر منتظره برام میفته با تعریف کردنش برا هم اتاقی هام خندم گرفته بود.

اما از یه طرف به فکر اون بلایی که ترم قبل همین جوری برا ایکی از هم اتاقی هام افتاده بود و بلاخره نمره تو کارنامش  همون نمره خوشگلی شده بود که عرض کردم میوفتادم بد جوری مضطرب می شدم اخه با این نمره من مشروط می شدم . درس 4 واحدی بود شوخی که نبود .

بعد اون اتفاق یکی دوباری که اون اقا رو تا دانشکده دیدم اون بنده خدا هم از خجالت سرشو مینداخت پایین .

یه هفته ای روبا این استرس گذروندم اما دلم طاقت نداد و خواستم برم که جریان رو از اموزشی ها بپرسم . اما خجالت می کشیدم تا اینکه به یکی از هم اتاقی هام گفتم تا بره پرس و جو کنه .

یه روز با هم رفتیم و اون جریان رو که برا اقای تقوی تعریف اون منو یادش آمد و گفت که ما چون اون خانوم رو می شناختیم و می دونستیم اولین بارش بوده و با توجه به اظهارات اون اقا برگه هاشون رو همون جوری به استادشون تحویل دادیم و خدا رو شکر به خیر گذشت .

آخ نمی دونین اون لحظه ای که دوستم داشت با اقای تقوی صحبت می کرد من چقدر دلشوره داشتم .

اما وقتی اومد بیرون وقتی دیدم داره میخنده دیگه کلی ذوق کردم .

و خدا رو شکر که کارم به کمیته انظباتی و نمره 0.25 نرسید .

                             قصه ما به سر رسید  0.25 به کارنامه ما نرسید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 1:41  توسط خاله شادونه  |